تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علی خلج )
پیچک ( علی خلج )
شعر و ادب پارسی

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه  

با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه



نوشته شده در تاريخ شنبه 24 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 


جفای جور فراقت کشیدم و که کشیدم
زغیر تو نظرم را بریدم و که بریدم

تمام عشوه و نازت خریدم و که خریدم
چو قاصدک ز پیت تا دویدم و که دویدم

دگر بگو چه کنم مانده ام بخود حیران ؟
بجز خیال تو از سر نهادم و که نهادم

دلم برای جلوست گشادم و که گشادم
به پای تو بتمنا فتادم و که فتا دم

نمودی سائل بی چیز به بادم و که به بادم
دگر بگو زمن بینوا چه می خواهی ؟

بعهد خویش وفا را نمودم و که نمودم
ولی زتو که وفایی ندیدم و که ندیدم

دل غمین خودم را دریدم که دریدم
بجان خویش بلایت را گزیدم که گزیدم

بگو دگر چه چکنم هر چه خواهی گو بکنم
حدیث عشق ترا بارها بشعر سرودم

زعشق روی تو تاوج خود که رسیدم
به کنج بی کسیم گه سرور گه به غنودم

خلج زدرد تو دیگر جهان را بدرودم
که گاه گاهی بکن یاد از این بیکس مضطر

 

علی خلج  

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ان نگا ه های چو جادویت مرا دیوانه کرد
چشم مستان خمارت از خودم بیگانه گرد

عقل و درکم را ربود و کرد ه چون مجنون وار
خنده ها و عشوه هایت زهد من افسا نه کرد

با دو صد حیله فکندی دام خود صیاد من
چون فتادم دام تو پا بند دام و دانه کرد

گفتمش تا کی زنی تیر بلا بر پیکرم
شادی تو با رقیبم ساکنم میخانه کرد

خواب و اسا یش زمن بیگانه گشته بی وفا
بهر دیدار رخت سائل به صدها خانه کرد

رسم تو عا شق کشی و درد و رنج بی حد است
این چنین ائین تو وان کعبه ام بتخانه کرد

رنگ زردم را ببین خود داوری کن بین ما
سو ختنم اندر طوافت یاد ان پروانه کرد

چشم هایم کور گشت چون یعقوب اندر هجر پور
عشق تو قلب {خلج} را این چنین ویرانه کرد

 

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 282

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

چشم در چشمان عکست غرق سیما مانده ام
در فرود اشکها همپای در یا ما ند ه ا م

لحظه ای پلکم نیامد بر هم از گیرا ییت
جذب مغنا طیس مهرت پای بر جا مانده ام

کاروانی رهسپار مشرق است و گو ییا
خفته مغرب زمینم سا لها جا مانده ام

بی نقابم در میان صورتکهای زمین
در پی انکار خویشم باز تنها ما نده ام

من که بر ایوب ایراد از صبوری کرده ام
خود نمی دانم چرا پس نا شکیبا مانده ام

اندرین دنیای دل هر سو دوید م در پیت
بوی عطراگین زلفت مست و شیدا مانده ام

کاش از عکست برون بودی دمی اندر برم
روز و شب تفسیر رویت را به معنا مانده ام

اب گذشته از سرم یک نی یا صد نی چه سود
سوخته ام از هجر تو سوزان تب ها مانده ام

با {خلج} سودا مکن باختم سر و سامان خود
هیچ نما ند جز اشک اه و زار و تنها ما نده ام

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 277

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

کنون در خویش میرانم تبا هی های دنیا را
فقط در عشق می بازم طلوع صبح فردارا

چنان در خویش سر مستم دکان عقل بر بستم
وزان پزمردگی رستم بزیر ارم ثر یا را

به شوق رو ئیت رویت چنان در خویش می سوزم
که اتش افتدی امشب تمام عرش اعلی را

تو سر تا پای عشقی و بدل شور و صفا داری
نهادی منتی بر سر گدای بی سر و پا را

سوار مرکب عشقی تو ان تک تاز میدانی
که پشت سر نهاد اسان براق عرش پیما را

زچشمت باده می نوشم لباس فقر می پوشم
که با تیغ فنا امشب بدرم رو ی دنیا را

ازان روزی ترا دیدم نمی د انی که حا لم را
چنان با خود به افکارم که هردم با منی یا را

بعشقت در خروشم من که دایم ناز و نوشم من
نمی دانم چه نامم من جنون اشکارا را

مکانم گشته سجاده دو دستم روز و شب بالاست
که شاید بشنوم یا را کلام نغز و شیوا را

فدای ان لبان تو چرا دیگر نمی گویی ؟
بیا یک لحظه ای بگشا لب لعل شکر خا را

ولی در حسرت اندم بدان تا اخر عمرم
به امید نگاه تو سپارم روز و شب ها را

بر این مدهوش بی یاور دگر باره بیاب اخر
هنوزم نیست این باور که دیدم روی زیبا را

چنان بی طاقتم از شوق که من میمرم از این ذوق
مکن بر ما جفا و جور بکن با ما مدا را را

دلم بیچا ره ات گشته که از اداب عقل رسته
چو مجنو نان اواره بگردم دشت و صحرا را

یقین دانم که میدانی تمام راز عشقان
چرا با من نمی گویی تو راز ان معما را

بکن دردم مدوا تو طبیبی بهتر از تو کو ؟
بدم بر جان بیمارم دم گرم مسیحا را

که در او ج فرو پاشی زوال یاس گمراهی
رسا نیدی بدست من تو دست پیر دانا را

{خلج} در انتظار تو نشسته روز و شب راهت
بیا جانا که مردم من بده حالی تو شیدا را

یا حق

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 276

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

این همه شعر و غزل بهر تو گفتیم و گذشت
ماه رخساره رو ی تو ند ید یم و گذشت

گفته بودی چو فتادی بعیادت ایم
زهر هجرت چو هلا هل چشیدیم و گذشت

درد تنهایی ما و دل بیچا ره ما
اه ها سینه سوزان کشیدیم و گذشت

یاد اور که چقدر ناز نمودی بر ما
من و دل عشوه و نازت خریدیم و گذشت

عمر ما بودچو اهوی پریش صیاد
زین همه رنح و غم و درد رمیدیم و گذشت

شمع من بودی و من گرد تو می گردیدم
زدی اتش پرو بالم که سو ختیم و گذشت

نا له هاکردم و یک لحظه نکردی نظری
قا صدک وار به نسیمی پریدیم و گذشت

رعد اسا تو زدی اتشی بر خرمن دل
چه بلا ها که ندیدیم که دیدیم و گذشت

خود تو دانی که خلج گشته فدای رخ تو
بهر تو سینه و دل را در یدیم و گذشت

 

علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 285

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 


چشم بینایم بده از خواب بیدارم نما
غرق در یای فنا شا یسته یارم نما

من همان شوریده مجنون زنجیری مست
من که رفتم یاد ها تو گه گهی یا د م نما

بیخود از خو د بینی و وارسته از ما و منی
دست بر ار ای بی وفا سالار عشق بازم نما

پا یه های هستیم را صف صف در هم شکن
لحظه ای اباد و باز از پایه ویرانم نما

دست افشان پای کو بان امدم بر کوی تو
یک اشاراتی نما و شاد و خندانم نما

از غم جانگاه عشقت من سرا پا درد و رنجم
بغض من در هم شکن چون رود گریاتم نما

دیدن رویت برایم لحظه ای شیدا یی است
با نگاه و باده ات یکبار شید ا یم نما

شب به صبح اندر خیالت می نشینم در برت
بی قرارم عشوه کم کن محو دیدارم نما

وعده هایت را شمارم میشود چندین کتاب
زان همه یک عهد وفا کن مست و حیرانم نما

یک نظر کن بر{ خلج }ظلمی نکن بر چا کرت
رخصت یک بوسه ده باز حی و حیوانم نما

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 279

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ای شسته از الام را ..................ای پر کشیده بام را
ای ر ا هبر ا نجا م را..................ای شهد نوش کا م را
ار از قفس این رام را
مارا امید ره تویی ..................کز پیچ و خم اگه تو یی
هادی و راه را رهبری.................تنها در این درگه تویی
ای بر دریده نام را
ای یاور دیرین ما ....................ای دین و هم ایین ما
ای مهر تو ثابت شده.............در خاطر شیرین ما
از ما مگیر ارام را
این دیده را بیتاب کن ..........بیدار ش از این خواب کن
بر جان ما اتش تو یی..........با شعله هایت اب کن
زین تن بشوی الام را
اباد کن ویرانه را .................بشکن در خمخا نه را
دیوانه کن با عشق خود.........هر عا قل و فرزا نه را
هر کس زخاص و عام را
با ذات او باقی تویی ............مشروح مشتا قی تو یی
چشمان ما بر جام توست .....میخانه را سا قی تو یی
لبریز کن این جام را
این دل شده بی پا و سر .......مجنونی از مجنون تر
بگسل تو بند از پای دل .......شا ید گشاید بال و پر
تا و ا کنی این دام را
بین این دل سودا زده ...........غمگین و تبدار امده
روزها نشسته راه تو ...........تا روز دیدار امده
بشمرده ام ایام را
این پرده ها یک سو بنه .......مستم بکن جا می بده
ارکان و بنیادم بکن ...........رحمی نما کامی بده
این عشق بی فر جام را
ما را به همراهت ببر .........زاسرار هو میده خبر
سوزد {خلج} از هجر تو .......هر گز زیاد خود مبر
این درویش گمنام را


علی خلج  

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 279

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


وای کی شکسته می شود قفل تن حصار من
سرو دمان می شود حزان نو بهار من

خاکی و پر شکسته چون مرغ زبان بریده ام
ترانه خوان نمی شود حنجره هزار من

قبض روان دل مرا بسته و می فشاردش
ساکت و سر د و سا کنم در امده دمار من

عطش انیس من شده مرا رها نمی کند
چرا ؟ بسر نمی رسد تموز بی بهار من

رقص کنان در اتشت شعله زشوق می کنم
محض رضای خود ببین چهره زرد و زار من

زشعله سر کشی و شور اگر به ارث برده ام
به کام خود کشید مرا زبانه شرار من

طرب درون سینه ام فشرده از هوای تو
که از تو شد جر قه ای ما یه انفجار من

غزل خموشی کی کند حرارت مرا چو تو
فروزی اتشی زتو به بطن دا غدار من

به پاس ان {بلی} من که با تو بسته ام الست
همیشه بی قراری و فراق شد نثار من

شبیه خط سو مم هیچ مرا نخوانده ای
ایکه مرا نوشته ای کنون بخوان نگار من

تاب زکف بداده ام در طپش افتا ده ام
بسکه مرا دوانده ای رفته زبر قرار من

چه هستی و چگونه ای تواحدی و یگا نه ای
به حق بی نشا نه ای راه بده گذار من

هماره پرسشی زتو به واحه می کشا ندم
که پا سخی ندارد این ضمیر هشیار من

پستم وپنهان وعدم حادث بحر ظلمتم
پاک و قدیم و طاهری ای غم بیشمار من

بگفته ام خیال تو اگر مرا رها کند
نگر که از جفای تو کجا کشیده کار من

خسته و زار و بی اثر گشته و هیچ ندارمی
من شده ام دچار تو یا که نه تو دچار من

قیا متی زعشق تو به پا کنم تا ابد
به کا ئینات به پیچدش طنین یار یار من

نه گم شود صدای در این فضای بیکران
که تا همیشه جاری و روان بود هوار من

ببین سما جت مرا به میل در تو گم شدن
مکن دگر گران سری بیا برم شکار من

مرا تو می نوازی و نباشدم دگر غمی
به زخمه های بی شمار اگر کسسته تار من

در یم وحدت مرا غرق شراب ناب کن
از دو سه پیمانه زدن دگر گذشته کار من

بخواند این صحیفه را صفحه به صفحه مو به مو
چو افتدش نگاه او به چشم شر مسار من

{خلج} باده شوی شو بشوی زمی سینه را
ببا یدش چو اتشی شرر زند بکار من


 

علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 280

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

در طالعم نیامد جز عاشقی و مستی
جز راه باده خواری جز راه می پرستی

کس در سرای ویران هر گز ندیده سلطان
جا نا شگفتم از ان کاندر دلم نشستی

گاهی به خویش خواندی در اتشم نشاندی
گاهی بسر دواندی قلب مرا شکستی

دل از کفم رمیده جانم به لب رسیده
عقل از سرم پریده تا در دلم نشستی

زنجیری جنونم از نیک و بد برونم
فارغ زچند و چونم در های و هوی هستی

هر گز گمان ندارم تا روزی جان سپارم
در پشت سر گزارم بامن دمی نشستی

در ملک جان امیری جانم اگر بگیری
روزی تفقدی کن جانا بر ار دستی

من را زمن رها کن تدبیر مبتلا کن
رحمی به این گدا کن اغنا کنم به مستی

منداز زچشم نازت بنگر چنان خمارم
راه دراز دارم تا عاشقی و مستی

وصلت اگر رسیدم از بند خود رهیدم
بر چهره ات نبینم هر گز غبار و سستی

بی تو {خلج} کسسته قدش زغم شکسته
وندر سرش نشسته سودای مرگ و نیستی

 

 علی خلج  

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -1 +12, | بازديد : 277

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خداوندا نخواهم من خلاص از این خیال امشب
خط و خالت بلا یی شد بلا شد حظ و حال امشب

از این بار گران دیگر خمیده پشت احسا سم
بیا ویزان مرا جانا بجای این هلال امشب

اشا راتت مرا امشب امید سبز می بخشد
بدادش حضرت حا فظ بشاراتی زفال امشب

مرا بازم مده غصه و بگذار این چنین باشم
رهایم کن در این حالت نگیر از من تو حال امشب

قفس را در بیا بگشا ببین این شوق پرو ازم
پر و بالم شکست اخر زدم بس بال بال امشب

جهان با این همه وسعت مرا تنگ امده دیگر
سرم سنگین شده جا نا زسو دای محال امشب

همی از خویش بگریزم پناهم ده به اغوشت
پنا هم ده پناهم ده بدور از قیل و قال امشب

زمستی سینه چاک ایم ندانم جام و می از هم
که سا قی ریخت بر جامم شراب بس ذلال امشب

بچینم شا خه هستی بشویم در می مستی
سر امد دوره خا می رسیده عشق کال امشب

زعشقت همچو دستانم زده اتش تن و جانم
که سوزم از فراق تو نمی خواهم وصال امشب

مبارک بادم این عشرت به درویشی و بی خویشی
گورا بادم این می را عجب بخشیده حال امشب

در این موسیقی باران ترا من پا ی کو بانم
به زیر شادی پوستم بدور از هر ملال امشب

زهر سلول و در هر رگ خروش شور شیدایی
بسی لذت فزا دارم من از یک واو و دال امشب

چو می در خویش جوشیدم بر اشفتم خرو شیدم
خداوندا تو بخشیدی به این حضال امشب

دگر با خود نمی گویم تو پنهان می شوی یا من
من و تو از میان میدر به تیغی بی مثال امشب

من و تو از دو یی باشد چو بر خیزد شود یک تن
{خلج} وار بادت دیدن به اداب و کما ل امشب


علی خلج 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 286

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد