تبلیغات اینترنتیclose
اشعار علی خلج -3
پیچک ( علی خلج )
شعر و ادب پارسی

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه  

با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ديگر چه گويم ايدوست از اين دل نزارم
اهي نمانده ديگر تا از دلم بر ارم

گشته كوير اين دل خشكيد دران گل عشق
خود مانده ام چگونه بر ان گلي بكارم

انقدر شمرد ه ام من روز و شب از وصا لت
روزي نما نده ديگر تا روز بر شمارم

اواره گي ما هم افسانه شد ببازار
افتا ده ام به كنجي نا يي دگر ندارم

رنگ و ريا و حيله ديديم بسي كه از خلق
از اين خلا يق و دل فرياد و در هوارم

 


علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 230

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

گفتم كه پروانه ت شوم گفتا گل باغت منم
گفتم كه ديوا نه ت شوم گفتا كه زنجيرت منم

گفتم روم ميخا نه ها مستي شوم زان باده ها
گفتا بهر ميخا نه اي ان باده و جامت منم

گفتم مكش ما را بدير ما اهل وعظ و منبريم
گفتا بهر دير و مغان ان شيخ و رهبانت منم

گفتم فغان از دست تو جانم رساندي بر لبم
گفتا مكن اه و فغان ان اه جا نسو زت منم

گفتم بكن رحمي بمن يك نيم نگاهي سوي من
گفتا بسوزي تا ابد ان اتش جانت منم

گفتم دلم بيمار شد زار و زبون و خوار شد
گفتا پرستارت شوم مر حم دل زارت منم

گفتم نشينم تا سحر ذكر تو گويم اي صنم
گفتا بخوان نامم دلت اوراد و اذكارت منم

گفتم {خلج} مجنون شد بيچاره ودل خون شد
گفتا كنم ديوانه ات ليلاي ليلي ات منم

 


يا حق
علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 328

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

نمي خواهم بدانم اندرين دنياي ديوانه
جهنم يا بهشتم من و يا در بزم جانا نه

نميايد نواي دوست نمي بينم دگر رويش
دگر خود هم نمي دانم كه مستم يا كه ديوانه

نه طاعت مانده نه طاقت نه ناي رهروي در تن
نه از او يك اشا راتي كشاند تا به ميخا نه

در ميخانه را بستند سبوي مي بشكستند
دو دستم را چنان بستند در اين جنگ رذيلانه

خداوندا نظر فرما زجود خود كرم فر ما
تهي دستم خداوندا در اين خوان فقيرانه

خداوندا كره بگشا بنور خود رهي بنما
رسان بر مقصد و مقصود قلندر وار رندانه

خداوندا بذات خود به روح پاك پيغمبر
به جان شاه درويشان علي ان در دردانه

به بخشا بر من مسكين منور كن دل غمگين
خلج را وارهان از قيد به فضل ان كر يمانه ياحق

 


علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 290

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

هر زمان جوري زخوبان مي كشم
هر نفس دردي زدوران مي كشم

خون دل هر دم دگر گون مي خورم
جام زهر هرشب دگر سان مي كشم

باز دست غم گريبا نم گرفت
گر چه بر افلاك دامان مي كشم

جور دلدار و جفاي روز گار
گر چه دشوار است اسان مي كشم

از پي عشق پري رخسار ه اي
زحمتي هر دم ز ديو ان مي كشم

چو ن ننا لم از جفاي نا كسا ن ؟
كين همه بيداد از ايشا ن مي كشم

تا نبايد ديد نم روي رقيب
كه سر اندر من در گريبا ن مي كشم

با خيال دوست محر م ميشوم
وز لب او اب حيوا ن مي كشم

تن چو سوزان كرده ام از هجر او
مهر او در سينه و جان مي كشم

نازنينا ناز كم كن بهر من
ناز تو چندان كه بتوان مي كشم

از تو چيزي ديده ام نا گفتني
و ين همه محنت پي ان مي كشم

 

 

علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 315

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

حديث عشق من و او عجب فسا نه اي شد
بگوش خلق رسيد چون صبا روانه اي شد

بسان ميو ه اي كالي بشاخه ماند و نچيدم
ولي زبان زد عام و چو چنگ چغا نه اي شد

منم چو بلبلي زاري گلش كه پر پر گشت
زبان كه لال شد و اشك من بها نه اي شد

رها شدن نتوان زان دو چشم شهلايش
تو گويي روز ازل باسم من قبا له اي شد

اگر چه سوخته ام گشته ام چو خاكستر
زخاكم عشق نهان سرزد و جوانه اي شد

نوشته است چو فلك نام من به نا كامي
شبم كه شب بود و روزم چو شب شبا نه اي شد

پناه به باده برم تا كنم فرا موشش
كه ورد نام قشنگش به لب ترانه اي شد

نبرده است {خلج} يادش از دل ريشش
زشش جهت دل اوبيخ و بن خرا به اي شد

 

 

يا حق
علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 360

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

تو گفتي من وفا دارم چه شد پس ان وفاي تو ؟
وفايي را نديدم من نصيبم شد جفاي تو

چه شب ها روز ها خواندي بگوشم از صفاي خود
که گوشم مي کند تکرار هنوز صوت و صدا ي تو

عجب دنيا نيرنگ است سراب است و پر از رنگ است
چو طو فاني برد ما را کجا ها ان ا د اي تو

به دام زلفت افتادم منم صيد و تويي صياد
کشا کش ميبري با خود ر و انم در قفاي تو

نسوزان اين دل مارا بيادت مي طپد هر دم
به خواهم از خدا هر شب که شادي و بقاي تو

تو هستي ما لک جانم تو هستي دين و ايمانم
که جان بي بهاي من همي باشد فداي تو

{خلج} بيزار ازاين هستي که د ايم باده و مستي
که با جان مي پذيرم من جفا ها و خطاي تو

 


علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 339

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


اين اشکهاي ديده من و ان عشوه هاي تو
اين زهر نوشي من و ان غمزه هاي تو

اين زاري من ان و ان خنده هاي تو
ا خر کجايي تو ؟ که بيايي بديدنم

اين ناله هاي نيمه شب جغد گونه ام
اندر خرا به هاي فرو ريخته تنم

اين زخم هاي کهنه دل مانده در برم
اما کجايي تو ؟ که ببيني فسردنم

ان تک درخت مانده زياران جدا منم
ان چشمه خشکيده زاب روان منم

ان برگ خشک شده زبيداد زمان منم
اما کجايي تو ؟ که ببيني سوختنم

اين را شنيده اي که قديما گفته اند چنان
از يک هزار يکي وفا نکند وعده خوبان

فرياد زنم از عملت داد واي فغان
اما کجايي تو ؟ که ببني تو مردنم

 

 

علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 398

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


برزگان گفته اند عشق بي دوا بي
دلم از هجر يارم بي نوا بي

نصيحت ها و برهان خلايق
دو گوشش کر بود سر بي هوا بي

همي دانيم منو دل روي انصاف
که هر چه ميرود بر ما روا بي

خدا يا کي؟ کشم ازدست اين دل
ندارد رحم . کاردل جفا بي

من و تنهايي و کنج خرابات
شده عاشق به عشقش مبتلا بي

چو طفلان واکنم از سر به وعده
دمي ارام دو باره بي حيا بي


علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 306

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


گل من رفت و زهجرش به دلم خار بماند
وصل خودوعد ه بمن داد و بدهکار بماند

پيچش زلف تو را دام بلا بايد گفت
اي بسا دل که دران حلقه گر فتار بماند

از سر کوي تو چون قا فله اي مي گذرد
که دران زلف سيه قا فله سالار بماند

پيچش زلف خم اندر خم و چشمان رقيب
نه که اين خفت نه ان سلسله بيکار بماند

عا شق روي تو تنها نه من دلشده ام
که در اين وادي غم قا فله بسيار بماند

بر تک مرکب چوبين نتوان بر تو رسيد
که در اين مر حله صد مرکب رهوار بماند

 


يا حق
علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 318

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


سرت بگذار بر دوشم که باشم تکيه گاه تو
چو سيلي مي رود اشکم بدل مانده نگاه تو

دلم لبريز از درد است که دستا نت بسي سرد است
تمامي اي ندارد اين شکا يت ها و اه تو

همي بي تو و تنهايي وجودم مي زند اتش
کجا رفتي در اين دنيا کجا هست جا يگاه تو ؟

نه يک يادي نه پيغامي نباشد يک اشاراتي
بگردم جاي پاي تو که يا بم بلکه راه تو

فلک بي رحم و غدار است .زند طبل جداييها
شده ظلمت شب و روزم به ظلمت هام ماه تو

بدم عاقل عقلم رفت شدم مچنون شيدايي
نگاهي بر گدايت کن گدايم من که شاه تو

به بد نامي شدم شهره ميان کوچه و بازار
زني خنده به احوالم شنيدم قا ه قا ه تو

/خلج / زندان غم باشد به پايش بند زلف تو
ازاين رنج و بلا برهان که محتا جم گواه تو

 

 

 

ياحق
علي خلج
18/10/92

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -3 , | بازديد : 323

صفحه قبل 1 صفحه بعد