تبلیغات اینترنتیclose
اشعار علی خلج -5
پیچک ( علی خلج )
شعر و ادب پارسی

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه  

با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


عالم اراي .سرو دلجويت بود تعبير طوباي بهشتي
جام چشمانت لبا لب مست تو لبريز ميناي بهشتي

كاش ان شب تا ابد من بودم و موج نگاهت
غرقه در درياي چشمت بودم و بر نمي گشتم به كشتي

با فرود رعد ساي ريزش سنگين معصوم نگاهت
از ضميرم پاك كردي هر چه تاريكي و زشتي

بنده بي صا حبي بودم گريزان از دو عالم
بر سر لوح وجودم نام مولا را نوشتي

سالها ارض وجودم زير رو كردي و اخر
جز نهال عشق افلاكي خود اينجا نكشتي

بر سرم منت نهادي كز دم تيغ جما لت
صوفي بد نام وسرمست و بي پروا بكشتي

در همه گيتي تو يي سا لار و الا شوكت انسان كامل
هادي ره رفته گاني كعبه و دير و كنشتي

نيست گرديده {خلج} اندر نواي ديدن تو
ذره اي وان در هزاران دانه اي اندر به هشتي

 


علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 376

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


اي مي زده گان حالي ازاين شيشه بپرسيد
احوالي از اين يار وفا پيشه بپرسيد

خاليست دل از كينه ي ياران وروا نيست
با سنگ جفا حالي ازاين شيشه بپرسيد

سر سبز ترين سروم اگر بار و برم نيست
اسباب سر افرازيم از ريشه بپرسيد

در بين نظر تنگ ترين جمع پريشان
از مهر لبم وسعت انديشه بپرسيد

ايين وفا از من و پيمان شكني ها
از سلسله يار جفا پيشه بپرسيد

با گوش طرب قصه شيرين دلم را
از زخمه فر هاد كش تيشه بپرسيد

 


علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 313

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


پر مي دهم جان خودرا از پستوي خانه
شايد كه روزي پر كشد پر بر بام او عاشقانه

تا چشم خود را گشوده در اين قفس اراميده
بال پريدن ندارد اين مرغ بي اشيانه

اي كاش روزي ببينم بند قفس بريده
واز هر دو عالم گذشته رندانه و شا دمانه

هر چند ميسر نباشد اين بند هارا كسستن
بي ياري دست مولا يا دست پير زمانه

شايد كه هرگز نبينم ان چهره ناز مولا
ليكن من از ياد او قد مي كشم چون جوانه

يكبار اگر در نگاهم تير نگاهش نشيند
ان سان بسوزم كه افتد اتش به عالم زبانه

صورتگر چيره دست نقشي زده از نگارم
در صورت ماه پيرم مي بينمش جاودانه

مردان حق ببيني با صورت شاه مردان
گر چشم ها را بشويي با اشك شوق يگانه

جانا نشان خدا را از بي نشانان جستجو كن
چون من كه ديدم خدا را در مرشد بي نشانه

منقادم ازانچه گويد حتي براي پريدن
يكسر به ژرفاي اتش با وسعت بي كرانه

مي پاشد او دام و دانه در دانه معرفت ها
من همچو مرغ گرسنه بر چينمش دانه دانه

زنداني ظلمت خويش زنجير ي در جنونم
تابيده بر تن من چون نور روشنگرانه

گر از {خلج }بخواهد جان و تن و سرش را
سر مي نهم زير تيغش بي پرسش بي بهانه

 

 

يا علي مدد
علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 273

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


اي روي تو پيدا تر از هر چه هو يدايي
واي ذات تو پو يا تر ازان همه پو يا ييي

بر هر چه نظر كردم هر سو كه گذر كردم
با ديده جان ديدم از هر چه تو پيدايي

نزديك تر از جاني انقدر كه من گاهي
مي سوزم ازاين فر غت چون كوره تش زايي

گا هي زتو مهجورم چون كوه يخ دورم
مي لرزم ازاين غربت نا مانده دگر نايي

هر ذره در اين بازي با رندي و طنازي
اتش زده اي جانم حالا به تما شا يي

با عقل كه مي يازم در و صف تو مي بازم
دور از همه مقياس در وهم نمي ايي

اسما و صفا تت را قيدش به خطا گويند
انقدر بري هستي كز قيد مبرايي

اين هستي و هستي ها در ذهن نمي گنجد
از هستي و هستي ها بي حد كه تو بالايي

عمرم همه وقت طي شد در پرسش و پرسش ها
در ميكده و در دير هم باده و مينايي

هو راكه همي خوانم ها . از تو . واو ازتو
در ذات تو حيرانم حقا كه معما يي

سر پيچي و عصيانم تكفيرم و در انكار
از حال پريشانم بگذار كه تو دانا يي

اي جمله زتو ايت واي خا لق بي غا يت
ازمن بربا من را با جذبه شيد ايي

دل ز ين همه حال امشب در خويش نمي يابد
جانم متلاشي شد زين قامت رعنا يي

در بين همه تنها تنها و پريشانم
خورشيد يخ اجينم در يك شب يلدايي

گويا ز توام جانا چون ا يينه و طوطي
مانده ست {خلج} با خود زين مدح و ثناگو يي

 


علي خلج

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 237

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

طبيبا درد سر كم كن كه دردم فرقت يار است
اگر از درد مي نالم جفاي جور دلدار است

اگر افتاده ام از پا نمانده طاقت و تابم
شد ه ام ديوانه و مجنو ن به زنجيرم سزاوار است

مكش زحمت طبيب من علاج خويش را دانم
گر فتار غم هجرم زسوز م اين پديدار است

كشيدم صور تش بر دل شدم نقاش روي او
فتادم تا ب گيسو يش دو زلفش دام طرار است

دلم بشكست ان بي مهر بسي خوار و زبونم كرد
نمانده خواب و ارامم به صبح اين ديده بيدار است

حكيما من نمي دانم جه گويم از جفاي يار
نه ايد در كلام و قول برون از بحث و گفتار است

طبيبا رو مرا بگذار بحال زار خود گريم
چو منصور انا الحق گو علاجم بر سر دار است

اگر خواهي كني درمان مرا زين درد بي پا يان
بنزدم اور ان دلبر كه در مانم به دلدار است

بگو اي بي وفا د لبر شود بينم كه روي تو ؟
كه يا بد درد من تسكين مرا اين درد بسيار است

{خلج} افتاده در كنجي اميدش نيست تا فردا
شدم خاموش ازاين دنيا دلم لبريز اسرار است

 

 

علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 373

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

از چه گويم كه ترك ما ن كردي
رفتي از دل جفا به جان كردي

رفتي و يك نظر نيفكندي
روز گارم چو قير گون كردي

رفتي و رفتنت چو بوي گلي
گل اين باغ را خزان كردي

ديده ام كرده اي چو ابر بهار
راز ما را به خلق عيان كردي

اي پريده ز اشيا نه من
تير هجرت بمن نشان كردي

مثل طو فان ريشه ام كندي
قدم و در غمت كمان كردي

اتشي را زدي بجان خلج
جام من را چو شو كران كردي

 

علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 346

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ساقي بيار شراب كهنه هفت سا له مرا
درياب دمي اين دل مي خواره مرا

سا قي مكن منعم از اين جام و با ده ات
غرق شراب كن تن در مانده مرا

ساقي بيا زبهر خدا عشوه كم نما
بر باد ده همه زهد پريشانه مرا

مستم بكن چنان كه نماند خودي بجا
ديوانه تر بكن دل ديوانه مرا

از سر برون نما كه نيايم به ميكده
دل سوي توست بسوز دل بيچاره مرا

ما نده ست {خلج} كه سوزد و سازد به عشق تو
اسمم ازل نوشت به رندي رندانه مرا

 


علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 324

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

مخمس


كردم به رخ ماه تو يك لحظه نظاره
دل گشت اسير غم عشق تو هماره
سر ازمن واز سوي تو يك لحظه اشاره
با داروي وصل تو كنم هجر تو چاره

كز نشئه وصل تو كنم عمر دوباره

عالم همه مشتاق تو و نام نكويت
ذرات جهان بسته بان طره مويت
شا هان به گدايي همه اندر سر كويت
چشم همه خلق جهان يكسره سويت

عشاق تو افزون بود از حد وشماره

قدم دگر از بار غم هجر تو خميده
جانم به لب از درد فراق تو رسيده
چشمم به رهت منتظر و يار نديده
دل از قفس تن سوي دلدار پريده

ازبسكه شد اتش غم عشق تو شراره

اي باد صبا بر تو پيامي سوي ان يار
گو از من د ل داده به ان يار دل ازار
رسوايي ما گشته عيان بر سر بازار
خوشحالم ازاندم كه برندم بسوي دار

با كف زدن و هلهله و طبل و نقاره

اي دلبر جانا نه بي مثل و نظيرم
اي مظهر الطا ف خداوند كبيرم
از عشق تو مجنونم اگر پير و فقيرم
من دست زدامان تو اي يار نگيرم

گر سنگ زنند م بسر از بام و مناره


علي خلج

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 330

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


 


هميشه سهم من از تو سكوت و اشك و صبوري
قيود عالم كثرت بهين بهانه دوري

هزار قا فله حيرت هزار باديه حسرت
به اين مسا فر شيدا بده جواز عبوري

مقيم شهر جنونم چگويم از دل خونم
كه بي پناه و زبونم چو موش خسته كوري

اسير ظلمت نفسم حجاب مهوش خويشم
ببين كه عاجز و زارم گداي قطره نوري

بسا ط عقل و خرد را به دور افكنم اخر
چگونه درك سليمان كند فها مه موري

نهاده سر به سجود م كمر به بسته وجودم
طواف كعبه دل را به ژرفناي حضوري

كه ذره ذره عالم اگر چه بي خبر ازخود
به گرد او به طوافند ببين فكنده چه شوري

{خلج} نشسته به راهت اميد ديد ن رويت
نشسته ام باميدت ولي بسي كه تو دوري

 


علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

ما از ان روي چو ماهت گذشتيم و گذشت
هم از ان باده و جامت گذشتيم و گذشت

كار من بود از اول كه نازت بكشم
ناز تو گر چه گران بود خر يديم و گذشت

در رهت هيچ نديدم بجز رنج و عذاب
روز و شب رنج و عذابت كشيديم و گذشت

پر زد م هر چه بكويت ببينم رويت
چون پرستوي مسا فر پريديم و گذشت

عمر من رفت و نديدم دمي شادي ازان
عمر سر گشته به پايت گذشتيم و گذشت

ان همه وعده كه دادي كدام كردي عمل؟
وعده يك عملت را نديديم و گذشت

زدي اتش به همه مان و سر و جان تنم
كردي خاكستر كويت گذشتيم و گذشت

 

 

علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 329

صفحه قبل 1 صفحه بعد