تبلیغات اینترنتیclose
اشعار علی خلج -7
پیچک ( علی خلج )
شعر و ادب پارسی

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه  

با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه



نوشته شده در تاريخ جمعه 16 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


تو صياد و منم صيد تو اي دوست
فتادم در کمند مويت اي دوست

تو خورشيدي تو نوري بر دل و جان
و من سيا ره ام دور تو اي دوست

تو گلزاري تو بستاني به عا لم
تو يک شا خه گلي من خارت اي دوست

تو اني که دلي بشکسته جايت
شکسته دل منم کوي تو اي دوست

تو محبو بي تو معشوقي به گيتي
و من ان زعفران روي تو اي دوست

هزار ان ناز کردي نا ز نينم
که دايم مي کشم ناز تو اي دوست

مکن قهر طا قت قهرت ندارم
گر فتارم گرفتار تو اي دو ست

بگير دست {خلج} افتاده در چه
که چشم هايم بدست توست اي دوست

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 368

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

بسکه هر دم مي رسدبر من زهر سو رنج و درد
گشته است چون بر گ پا ييز رويم از اين درد زرد

در طريق اهل دل بي درد بودن کا فريست
اين دلم مي سوزد ش با تار و پو د از دست درد

افتخار عا شقان دردو بلاست از دست دوست
عاشقانه مي دهم جان در رهش چون مرد مرد

زخم تيغش را ندارد چا ره جز مرحم زدوست
زخم دل را جز تحمل ني توان را کا ر کرد

خط مردي گرچه از بي درد ها پر افت است
باز پيدا مي شود در کشتزارش درد مرد

اشک ريزان باش {خلج} با اشک صفا ده ديده را
پاک کن از چهره ات ديو انگي شبگرد گرد

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 396

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تا در سر و جان من روياي تو مي رقصد
دل گشته چو پروانه در پاي تو مي رقصد

از عشق تو سر مستم از کون و مکان رستم
چو ن جام مي مستان ميناي تو مي رقصد

دل از غم تو خون است از خلق گريزان است
ان چشم چو شهلاي زيباي تو مي رقصد

اشک ريزم و از هجرت دل بسته به ان مهرت
مانده ام به چه نامم من معناي تو مي رقصد

روزي که رسم بر تو ارام شود اين دل
اواره بکوي تو ماواي تو مي رقصد

مجنون بيا بانت ان زلف پريشانت
چون باد صبا خيزد زلفاي تو مي رقصد

بينم دمي از ان دور ان سر و قدت جانا
اندر نظرم هر دم رعناي تو مي رقصد

دامت که بگستردي صياد دلم گشتي
هر سو که گريزم من صحراي تو مي رقصد

بيچاره {خلج}مانده با درد غم و رنجت
دل گشته چو بحر خون در ياي تو مي رقصد

 

 

علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 452

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بسکه هر دم می رسدبر من زهر سو رنج و درد
گشته است چون بر گ پا ییز رویم از این درد زرد

در طریق اهل دل بی درد بودن کا فریست
این دلم می سوزد ش با تار و پو د از دست درد

افتخار عا شقان دردو بلاست از دست دوست
عاشقانه می دهم جان در رهش چون مرد مرد

زخم تیغش را ندارد چا ره جز مرحم زدوست
زخم دل را جز تحمل نی توان را کا ر کرد

خط مردی گرچه از بی درد ها پر افت است
باز پیدا می شود در کشتزارش درد مرد

اشک ریزان باش {خلج} با اشک صفا ده دیده را
پاک کن از چهره ات دیو انگی شبگرد گرد

 

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 371

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


تو صیاد و منم صید تو ای دوست
فتادم در کمند مویت ای دوست

تو خورشیدی تو نوری بر دل و جان
و من سیا ره ام دور تو ای دوست

تو گلزاری تو بستانی به عا لم
تو یک شا خه گلی من خارت ای دوست

تو انی که دلی بشکسته جایت
شکسته دل منم کوی تو ای دوست

تو محبو بی تو معشوقی به گیتی
و من ان زعفران روی تو ای دوست

هزار ان ناز کردی نا ز نینم
که دایم می کشم ناز تو ای دوست

مکن قهر طا قت قهرت ندارم
گر فتارم گرفتار تو ای دو ست

بگیر دست {خلج} افتاده در چه
که چشم هایم بدست توست ای دوست

 

 

علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 421

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


مخمس

 

سا قيا عنا يت کن جام دل بجوش امد
جام ديگري پر کن بوي عيش و نوش امد
از مقام دير پير اين ندا بگوش امد
نوش و نوشتان با دا دور ميفروش امد
نور حق به تا بيدن عشق دل بهوش امد
.......
تا شدم غلام او زد ره دل و دينم
هم به مسلخ عشقم هم به کيش و ائينم
در طريق ميخانه بي ريا و بي کينم
از فراق هجرا نش در د مند و مسکينم
سا قيا بده زان مي جان ما بجوش امد
........
جام حيدري بر گير قلب خود مطهر کن
ديده و دل و جانت از ميش معطر کن
ما ه بدر ظلمت شو عالمي منور کن
در ولاي مولا يي انس و جان مفخر کن
عاشقان مبار کباد دور نوش نوش امد
.......
ديده اند به چشم خود جمله عالم و افلاک
نيمه شب به نخلستان روي مي نهاد بر خاک
از براي معبودش زار و مويه و درد ناک
جلوه هاي يزداني هر زمان به چشم ادراک
عا رف شبا نگا هان پير مي فروش امد
.......
گر بگويم از وصفش انچه مي کنم ادراک
گر بداني اي زاهد مي کني گريبان چاک
از ولايتش مبهوت جمله عالم و افلاک
کس علي را نشناخت جز خدا و ان لولاک
هر طرف مدد از او ميرسد همي بر گوش
......
من بهمت مولا يا فتم نجات از چه
طاعت عبوديت کرده ام به ان در گه
منقبت بسي گفتم از ثناي بهر شه
مي رسد دما دم فيض از کرامتش انگه
چشمت اي {خلج} روشن شاه عيب پوش امد

 

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 503

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آن زمان افتاد نگاهش بر دل دیوانه ام
اتشی افتاد به جان و زندگی و خانه ام

گفته اند ناز ش بکش اما به چند و تا بکی ؟
انقدر نازش کشیده ام خسته و در مانده ام

هر شبی کارم شده شمع ها کنم روشن براش
چوب خطم پر شد خدا یا ز عشق او اواره ام

عا شقی دردیست بی درمان ندارد مرحمی
از دو چشم و اشک خود شر مسار و هم شرمنده ام

عا قلی بودم بدور از راه عشق و عاشقی
زان زمان گشتم که عاشق کس ندیده خنده ام

چون نوشت این سر نوشتم در ازل بی اختیار
چون {خلج} این سوز سازش گشته اب و دانه ام


 

 علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 323

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


اگر عاشق شدي جانا بيا با ما به ميخا نه
زنيم جام مي گلگون شويم شيداو مستانه

رخ ساقي سمين بر نگردد قسمت هر کس
اگر بيني رخ ان يار شوي يکباره ديوانه

نگاهت گر کند ان يار زبنيا دت بسوزاند
شب و روز دور او گردي بسان شمع و پروانه

شوي اواره از شهر وديار و خانمان خود
سحر تا شب زشب تا صبح نشيني پاي خمخمانه

عجب حال و صفا دارد که نوش نوش بد مستان
نواي پير ميخانه صداي جام و پيما نه

الا اي زاهد عا قل زحا ل ما تويي غا فل
من و مستي و شور عشق تو با تسبيح صد دانه

{خلج} مست دو شهلايش خراب از باده نابش
گداي بر درش باشد باميد کريمانه

 

 

يا حق
علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 374

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


سوالي دارم از تو جان جا نان
که عا شق گشته اي از قلب و از جان ؟

گرفته قلبت اتش از فر اقش؟
و يا چون تشنه اي اندر بيا بان ؟

به قلبت خورده شمشير از نگا هش ؟
ويا چون مر غکي در زير باران ؟

زشب تا صبح نشستي انتظارش ؟
چو جغدي بينوا بر بام ويران ؟

و يا افتا ده اي در جنگل و و کوه ؟
بدام گرگ و ببر و شير غران ؟

و يا در وعد ه گاه ان پريوش
نشستي انتظار با چشم گريان ؟

اگر اين تجربه کردي زمعشوق
{خلج} را داني ابن سان گشته ويران

 

 

علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 359

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


اي نگا هت بر نگاهم دوخته
اتش غم در دلم افروخته

اي که کردي چون مرا پرو انه اي
اتشت پر هاو جانم سو خته

هر زماني ميزني تير غمت
تير غمهايت لبانم دوخته

ميز نم فر ياد نا مت کو چه ها
عشقت اين ديو انگي امو خته

نام رفت و جان رفت و مان رفت
نام تو عقل و کما لم رو فته

تا بکي گرداني سر گر دانيم
نا مرادي ها بدر بم کو فته

گريه کن تا مي تواني اي {خلج}
در دلت چون هر غمي اندو خته


يا حق
علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -7 , | بازديد : 318

صفحه قبل 1 صفحه بعد