تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علی خلج )
پیچک ( علی خلج )
شعر و ادب پارسی

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه  

با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مرا زحسرت رخش به دشت غم کشا ندم
همي رسم چو در برش بخواريم براندم

کجا برم شکا يتت بگويم ان حکا يتت
چو تشنه گان بسوي اب پي سراب دواندم

عجب حکا يتي شده ميان ما و يار ما
که انتظار ش و کشم که لحظه اي بخواندم

چه شبها تا به صبح نشسته ام اشا راتش
ولي هزار و صد فسوس که لايقم ندا ندم

فداي خال ان لبت مکن دگر گران سري
اگر زلطف نظر کني زغصه ها راها ندم

خيال چشم و ابروهات مرا رها نمي کند
که هجر تو مرا مدام چو شمع مي سوز اندم

خلج نشسته بر درت گداي کوي رحمتت
که اتشت درون من به نيستي کشا ندم

 

 

علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 341

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


هر سو سر زلف تو چون موج بلا رقصد
هر لرز سر زلفت جان و دل ما رقصد

يک چرخ نگاهت را ندهم به همه عالم
اين ارض و سما از شوق در پاي شما رقصد

ان دم که ترا ديدم دل گشت مطيع تو
جان گشته چو خا کستر با باد صبا رقصد

جام دگري را ريز ده دست من عاشق
ان مي که تو مي ريزي جا مم به هوا رقصد

در جان نظر بازم از عشق تو پروازم
سياره و طيارات ان ابر و سما رقصد

گشته است خلج بيدل ديوانه و مجنو نت
در کعبه و بتخانه از عشق خدا رقصد

 

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 400

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

گمانم باز ا مشب اين دلم فر ياد مي خواهد
زدست جور ان دلدار همي يبداد مي خواهد

دل ما گر چه مرده ست و ندارد هيچ درماني
براي او هميشه يک دلي را شاد مي خواهد

تمام هستي ام را کرده ام ايثار زلفا نش
براي خود در اين عالم چو کاه بر باد مي خواهد

نينداز از نظر جا نا اميدم بر نگاه توست
از ان ايام شير ين اش دمي معياد مي خواهد

بو يراني کشيدي دل شد ست ويرانه ويران
بيا دستي گذار بران زتو اباد مي خواهد

{خلج} مجنون مجنون است زعشقت نازنين من
که پوست مي خواهد اندازد زنو بنياد مي خواهد

 

 علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 379

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

عمريست که از فراق رخت دلشکسته ام
از هر چه غير تو ز همه من کسسته ام

همدم شدم پيا له و پيمان شکسته ام
اي و اي من امان زدل خوار و زار من

صد ها غزل زقامت و روي تو گفته ام
پير گشته ام ولي رعشق تو چون گل شگفته ام

رازت ز خلق به سينه سوزان نحفته ام
هر شب نشسته ام برهت اي نگار من

هر جا که بود رد تو اي يار رفته ام
نامت به هر يار و با غيار گفته ام

هر جا سراغت زعا لم و ادم گرفته ام
فر ياد زنم به شهر و ديار يار يار من

جانا بجان که درد و بلايت خريده ام
پا يي نما نده نا ي و نفس را بريده ام

اما که مثل تو به جهان هيچ نديد ه ام
ذکر {خلج} شده همه عمر اي هوار من

 

 علی خلج 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 306

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

گهي گم گاه پيدا مي کنم من
گهي در خواب رو يا مي کنم من

چه شب ها از غمت تنها نشينم
که با ديوار نجو ا مي کنم من

چنان بيش است درد هاي دل من
چو موج اسا غوغا مي کنم من

گهي با وعده هاي رنگ و ارنگ
دل خود شاد و شيدا مي کنم من

تا مل کن مرا اند ک زماني
سر زلفت سودا مي کنم من

نفس هايم فتاده بر شمارش
چو ماهي .مرگ معنا مي کنم من

چو مي بينم نگاهت سوي من نيست
دو چشمانم چو در يا مي کنم من

{خلج} مي نالد از درد فراقت
بسر عمرم غم ها مي کنم من

 

علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 323

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ترا ديدم ازان روزي که ترک جان و سر کردم
درود زندگي گفتم و تر ک درد سر کردم

شدم ميخانه مستان طريقم شد ره مستان
که با ان شا هد و ساقي صفايي مختصر کردم

ميان شعله هاي عشق شدم رقاص لاهوتي
دران سوزان عشق تو دمي با عشق بسر کردم

شرر هاي لهيب تو همه بال و پرم سو زاند
از ان خا کستر جانم زنو بالي و پر کردم

چنان دردي بدل دارم تو ميداني من يا را
زبانم لال و خود خا موش که عقل را بي خبر کردم

به سازت مي کنم رقصي ولي اتش بدل دارم
زاواي دل عشاق سرود عشق زبر کردم

اگر صد تير و صد خنجر ببارد بر سر و جانم
{خلج} يک تار موي تو به عالم سر بسر کردم

 

علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 354

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مستغر قم در خال تو حیران سیما مانده ام
در بند چشمان توام زندان دنیا مانده ام

یک لحظه نیست ارامشم پیش تو لال و خاموشم
اشک روان چون رود نیل همپای دریا مانده ام

تیر نگا هت بر دلم غرقابه اب و گلم
با انکه ویرانه شدم چون کوه بر جا مانده ام

در کاروان بی دلان مست رخ پیر مغان
رفتند عشاق جهان من همچنان جا مانده ام

صبرم تمام شد نازنین من مانده ام شک و یقین
خود هم نمی دانم چرا بس نا شکیبا مانده ام

بین خلایق این زمان عشقی ندیدم در میان
کنجی نشستم در نهان زین باره تنها مانده ام

عشقم بسی سوزان شد دردم چه بی در مان شد
سوزد خلج چون شمع شب سوزان چو شمع ها ما نده ام

 

علی خلج

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 473

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


ايا که شود اين دلم و شاد کني ؟
افتاده بدام . صيد خود ازاد کني؟

ايا که شود شبي مرا در نظرت
از بهر خدا دقا يقي ياد کني ؟

ايا که شود شکايت شاکي خود
عادل بشوي به شکوه ام داد کني ؟

ايا که شود ز زلف گره بگشا يي
مستم کني و عقلم و بر باد کني ؟

ايا که شود رقيب عشق من و خود
محرم نشوي دلش را نا شاد کني؟

ايا که شود بر سر لطف ايي دمي
عشق من و خود دوباره بنياد کني ؟

ايا که شود بگيري از راه ثواب
دست {خلج} و لحظه اي دلشاد کني؟

 

 علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 399

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

به نشسته ام اندر رهت تا بینم ان روی مه ات
وای بر من و بر این دلم می میرم اخر از غم ات

ای دلبر مه پیکرم اتش گرفت جان و تنم
ناز و کرشمه کم نما راهم بده اندر برت

مویم سیه بود شد سفید لرزانم از هجرت چو بید
بی طاقتم از دوریت کم سوز اندر اتش ات

رفتم به دیر و خا نقاه یا بم تر ا من بینوا
می گردم عالم سر بسر بلکه نشا نت یا بم ات

عمرم تمام شد ای صنم از هجر تو اندر غمم
دستم بگیر ای محتشم با خود دمی کن همرهت

ای وای من ای وای دل سوزیم زعشقت نا زنین
شمع {خلج} شو دلربا تا گردم ان دور سرت

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -9, | بازديد : 370

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

گويند بمن که کم بگو از اه و ناله ها
کم اتشي بزن زغمت اين مقا له ها

گويند که شادي زشعر ات عدم شده
غم امده ميان شعرو کلامت رقم شده

کم گو سخن زدرد و غم و رنج و عاشقي
کم گو سخن زهجر وفا عشق عاشقي

گويم زمانه ما درد و محنت است
افسوس ما زعشق و صفا و محبت است

جام مي و پيا له عشا ق شکسته اند
دل هاي شور مهر جوانان کسسته اند

در اين زمان که داعشيان همچو ازدها
سر مي برند زمردم کرد دلير ما

در اين زمان که مرده همه خوبي و وفا
يک ذر ه اي نمانده از ان صا في صفا

در اين زمان که جان همه اتش است و درد
از من مخواه شعر تر اي بي خبر زدرد

 

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -8 , | بازديد : 376