تبلیغات اینترنتیclose
کنون در خويش مي رانم تبا هي هاي دنيا را ( علی خلج )
پیچک ( علی خلج )
شعر و ادب پارسی

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه  

با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


کنون در خويش مي رانم تبا هي هاي دنيا را
فقط در عشق مي بازم طلوع صبح فردا را

چنان بي خويش و سر مستم دکان عقل بر بستم
وزان پزمردگي رستم به زير ارم ثر يا را

به شوق روئيت رويت چنان در خويش مي سوزم
که اتش افتدي امشب تمام کهکشا نها را

سوار مرکب عشقي تو ان تک تاز معراجي
که پشت سر نها د اسان براق عرش پيما را

زچشمت باد ه مي نوشم لباس فقر مي پوشم
که با تيغ فنا امشب بدرم روي دنيا را

تو در من چون خروشي نو بسا ن ناز نوشي نو
که نتوانم نهان دارم جنون اشکا را را

جهان از خير پر گردد صدف لبريز در گردد
اگر يک لحظه بگشايي لب لعل شکر خا را

ولي در حسرت اندم بدان تا اخر عمرم
به اميد صداي تو سپارم روز شبها را

بر اين مدهوش بي ياور دگر باره بيا اخر
هنوزم نيست اين باور که ديدم روي زيبا را

چنان بي طاقتم کردي که صبر از دامنم بردي
دگر در اين قفس جانا نمي خواهم مدارا را

زبان عقل را اين دل نمي فهمد چه مي گويد
که روزي پيش مي گيرم به يادش راه صحرا را

{خلج } بر اشيان غم نشسته چشم بر راهت
گذر بر اين دل پيرم بده تو شوق بر نا را

 


علي خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -2, | بازديد : 333