تبلیغات اینترنتیclose
پر مي دهم جان خودرا از پستوي خانه( علی خلج )
پیچک ( علی خلج )
شعر و ادب پارسی

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه  

با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


پر مي دهم جان خودرا از پستوي خانه
شايد كه روزي پر كشد پر بر بام او عاشقانه

تا چشم خود را گشوده در اين قفس اراميده
بال پريدن ندارد اين مرغ بي اشيانه

اي كاش روزي ببينم بند قفس بريده
واز هر دو عالم گذشته رندانه و شا دمانه

هر چند ميسر نباشد اين بند هارا كسستن
بي ياري دست مولا يا دست پير زمانه

شايد كه هرگز نبينم ان چهره ناز مولا
ليكن من از ياد او قد مي كشم چون جوانه

يكبار اگر در نگاهم تير نگاهش نشيند
ان سان بسوزم كه افتد اتش به عالم زبانه

صورتگر چيره دست نقشي زده از نگارم
در صورت ماه پيرم مي بينمش جاودانه

مردان حق ببيني با صورت شاه مردان
گر چشم ها را بشويي با اشك شوق يگانه

جانا نشان خدا را از بي نشانان جستجو كن
چون من كه ديدم خدا را در مرشد بي نشانه

منقادم ازانچه گويد حتي براي پريدن
يكسر به ژرفاي اتش با وسعت بي كرانه

مي پاشد او دام و دانه در دانه معرفت ها
من همچو مرغ گرسنه بر چينمش دانه دانه

زنداني ظلمت خويش زنجير ي در جنونم
تابيده بر تن من چون نور روشنگرانه

گر از {خلج }بخواهد جان و تن و سرش را
سر مي نهم زير تيغش بي پرسش بي بهانه

 

 

يا علي مدد
علي خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -5, | بازديد : 269