تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علی خلج )
شعر و ادب پارسی

سا قيا زجا بر خيز پر كن خم مستانه  

با چشم خمار خود مي ده دوسه پيمانه



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 


کارم گذشت از می که خود مینا یم امشب
جوشیده مستی در همه رگها یم امشب

پو شیده ام شولایی از اتش بر ایت
سر کش تر از صد شعله رعد اسا یم امشب

شور و جنون پیچده اندر تار و پودم
بیخود زخود شوریده و شیدایم امشب

بنگر چه مشتا قانه مشتاق حضورم
چون قطره ای دور از دل در یا یم امشب

جانم سر پا التهاب و بی قرار است
بار دگر مجنون ان لیلایم امشب

از سر گرفتم عا قبت دیو انگی را
بیگانه با خوب و بد دنیا یم امشب

او ا ز کریه هایم از جانم بر اید
اوای شور انگیز حس نا بم امشب

من در نگاه سوز چشمانت چو اتش
اندر هوای چشم تو رسوا یم امشب

سا قی بیاور ان قدح شوری بدل بخش
در ارزوی جام تو سو دا یم امشب

کن نیم نگه بر این {خلج} قربان چشمت
در ارزوی روی تو رویا یم امشب

 


علی خلج 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 306

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

اندیشه ره گشای پرواز یک نکته زنکته های عشق است
جولانگه عشق بام عرشت عالم همه زیر پای عشق است

ان معجزه ای که می گشاید هر بند تعلق و تعین
باشد زحدود و مرز بیرون انگشت گره گشای عشق است

هر میل و هوس به طرف را فی الفور نباید عشق نا مید
یک عشق فقط حقیقت است و با قی همه رد پای عشق است

این عشق حقیقی که گویم از معر فت و ادب بر اید
تاراه فنا تو ار نجویی کی پیش تو کیمیا ی عشق است

ازقصه زگفتگو برو نست فارغ چو ز قیل و قال و چونست
انجا که عقول در جنونست دنیای طرب فزای عشق است

مو سیقی روح جانم ایدوست اندر نت ذره های جانم
عالم که برقص ودر سماع است زین شور که در بقای عشق است

در عشق که جمال خویشتن نیست . عاشق که بفکر ما و من نیست
این ما و من از میان چو خیزد زلفش چو کمند سزای عشق است

عاشق چو شوی دگر تمام است چون شیر نهفته در کنام است
خا کستر راه چو گردی ایجان این سوختن تو صفای عشق است

در پیش جمال حضرت دوست دل در طپش و فغان و غوغاست
جز جلوه حق نبیند هر گز هر دیده که مبتلای عشق است

بیچاره دلم اسیر زلفش گشته است اسیر و پای بندش
جانش همه در هراس هجرش این شوریده سری سزای عشق است

عاشق که ندارد اختیاری از خلق و خلایقش فراری
در کنجی نشسته است بزاری این اه نوا نوای عشق است

این عشق نه جوانی و نه پیر یست نه مسلمی نه گبر و دینی ست
جا می زندش اگر چه شیریست خاکت چو نمود بلای عشق است

این عشق ندارد ش دوایی هر کس که شده ست مبتلایی
خواهی زخلج بپرس روایی جان و دل او فدای عشق است


 

علی خلج
 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 317

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

دست من و دامان تو ای شاه ولایت
در وادی ظلمت به رهم نور هدایت

بر میکده و بتکده رفتم به تمنا
پروانه صفت در طلب بهر لقایت

سر گشته شدم در سر کویت بگدایی
حیران شده ام مانده ام از بهر ثنایت

دستم تهی و این دل من همچو تزلزل
می ریز زکرم بر دل کشکول گدایت

محزون و دل ازرده و من مسحق می
ایثار کنم جان و سر م را که به پایت

خورده به دلم تیر غم هجر فراقت
مر حم بگذار بر دلم از جود عطایت

بیچاره شدم نیست دگر چاره و راهی
محتاج تو ام بر کرم لطف و شفایت

افتاده {خلج} ای اسد الله تو بر گیر
دست من در مانده بقر بان وفایت

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 303

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

چه بگویم دلتنگم که غمم بسیار است
طشت بد نا می ما بر سر هر بازار است

چه بگویم من از ان مهر و وفای دلدار
ارزو های دلم خفته بزیر اوار است

چه بگویم من از این غربت و این خلق دو رنگ
ترسم از حق که بگویم سر من بر دار است

چه بگویم من از این قلب خزین عا شق
هر چه اید بسرم سادگی و پندار است

چه بگویم که دوانم پی سر چشمه عشق
گشته خونین دوپام خورده به سنگ و خاراست

چه بگویم ؟ بکی گویم ؟ من از این راز دلم
شاد گردد دل دشمن دوست ازان غم خوار است

می کنم سیر . چه نوشت سهم {خلج} زین دنیا
که چرا تو سن بختم به نگون رهوار است

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

هر ایده و هر خیال عاشق یک نکته زنکته های عشق است
سیمرغ جنون در هوایش عالم همه زیر پای عشق است

ان پنجره ای که می کشاید تا قصه ای عشق را سراید
این رمز نهان و کی گشاید ؟ انگشت گره گشای عشق است

این عشق ندارد حد و مرزی یک اصل نمود و یا که فرضی
میسوزد و می کند فنایش در اصل که کمییای عشق است

این عشق حقیقی که گفتم کمتر کسی افتدش بدامش
صد گونه تفا سیری سرایند دانند همه رد پای عشق است

صد راه و روش نشا نه گیرند یا در ره عاشقی بمیرند
تن چونکه شود بلرزه دل نت های طرب فزای عشق است

حیران چو شوی بدبده یار بر چشم دل ازار و جفا کار
مبهوت شوی ز حال و احوال هر دیده که مبتلای عشق است

عا شق که ندارد هیچ نوا یی یا گلشن و باغ و گلعذاری
هر درد رسد بجان پذیرد دردش همگی دوای عشق است

فرق است میان عاشق او با مدعی گزاف و پرگو
پیمانه درد میکشد سر او شیفته می بلای عشق است

بیچاره دلی فتد کمندش گشته است اسیر و پایبندش
پروانه صفت بسوزد از عشق شوریده سری جزای عشق است

انکس که کند گذر بکویش اواره شود بخال رویش
افتاده {خلج} کمند زلفش گر کشته شوم عزای عشق است

 


 علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 263

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 


ای سخن هایت همه شور .رعد اسا و رسایی
چشم هایت چون خماران .از می جام خدایی

ابروانت همچو خنجر می درد قلب حزینم
صورتت چون ماه تابان . بدر رخشان سمایی

هر کلامت صد تمنا کا مجویی از من زار
ناوک مزگان تو بر این دلم تیر بلایی

لبها یت لعل گونه بر تر از لعل بدخشان
یادم ارد از دل خونین مجنون بینوا یی

دست هایت گرم و سوزان داغ تر از اه عشاق
چشمهایت چشم اهو همچو اهوی ختا یی

میروی با عشوه و ناز مثل کبک کوهساران
یک کلام گویم خلاصه بر تر از خلق خدایی

بر دل بیمار من دستی گذار تا زنده گردد
مرده ام هستی تو بخش هست دست ها ی تو. شفایی

اخرم اوردی بر حرف و ان سکوتم را شکستی
خود تو دانی هیچ ندارم جز همین اه و نوایی

خیز از بهر خدا جامی بده کن مست مستم
چون { خلج } بیچاره گشته غرق شد اندر فنا یی

 

علی خلج

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 332

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 


به دل گفتم که من بیدارم امشب
چون از ره می رسد دلدارم امشب

بدل گویم سر امد درد و حسرت
بخود میلرزم از دیدارم امشب

زنم اب بر رهش از چشمه چشم
که هر چه غم بود بیزارم امشب

زبسکه هجر یار بر دوش کشیدم
از این بار غمش بیمارم امشب

اگر عهد بشکند بازم نیا ید
دوباره وای برمن زارم امشب

نشسته ام در رهش تا رو نماید
چو دزد ر ا ه زن رهدارم امشب

به رخسارم نمانده رنگی از ذوق
به عشق روی او تبدارم امشب

{خلج} می سازد و میسوزد از دل
به هر گا مش گلی میکارم امشب

 

 

علی خلج

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 315

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


پاکسازی می کنم تا ذهن خود از نقش این پندار ها
لب فر و می بندم ا ز تکر ا ر ا ین گفتا ر ها

لحظه های ناب عمر م می ر و د د ر انتظار
با خوودم گویم سحن در حیطه کر دار ها

در قفس حرف از پریدن نزد ما بسیا ر هست
در عمل باید پریدن روی این دیوار ها

لاف در ویشی بسی راندند ااز ما بهتران
یک عمل از عشق ندیدیم ما ازاین مردارها

بنده جاه اند و مسند غرق خود خواهی خود
خویشتن را بیشتر محتاج در مانند از این بیما ر ها

مردمان گرد اب و رنگ خود رقصا نده اند
با نقاب گل که بر صورت زنند از خا رها

رهروان این سفر بسیار و بسیار ند لیک
جز شمار اندکی را ره نداد از توده بسیار ها

با ر ا لها شکر از این نعمت مرا بس واجب است
کرده ای پیران کا مل را بصسبم از این بیدار ها

کرده ای سالک در این وادی نمودی رهرو م
مست صهبای حضورش گشته ام من بار ها

گرچه پنهان می کند او ظا هرش را در حضور
فاش گشته پیش من زیبا تر از گلزا رها

بسته ام زنار خدمت بر گدایی از درش
سا عتی شاید بیا سایم زجمع هوشیار ها

تا {خلج} گشته است مفتون از ندای شه صفی
می رباید زین غبارها از دلش هر لحظه زین دیدارها


یا هو

علی خلج  

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 299

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


گهی مارا زبون و خوار گهی برگ خزان کردی
گهی از خود براندی و گهی هم میهمان کردی

گهی نازم کشیدی و گهی اتش زدی جانم
گهی دادی سر و سامان گهی بی خانمان کردی

گهی دستی کشیدی سر گهی کردی دو چشمم تر
گهی کردی رقیبم سر گهی این گاه ان کردی

گهی بردی سر چشمه دواندی با لب تشنه
گهی بردی سراب وهم گهی حدس و گمان کردی

گهی کردی تو بیمارم فکندی در تب و تابم
گهی دادی می گلگون که مستیم عیان کردی

گهی کردی تو دیوانه فکندی در غل و زنجیر
گهی عاقل نمودی و عیو بم را نهان کردی

گهی دادی پر و بالم رساندی فرش تا بر عرش
گهی بیچاره و مجنون که قدم را کمان کردی

گهی خاک مذلت ها که ریختی بر سرو جانم
گهی عشق نهانم را که ورد هر زبان کردی

گهی وعده دهی جانا کنی میهمان دیدار ت
{خلج} را منتظر نگزار که ان وعده بیان کردی

 

علی خلج


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -12 , | بازديد : 326

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

به چشم مست تو ای یار ترانه باید داشت
برای شعر سر و د ن بها نه با ید داشت

زوصف روی تو هریک گشا یمش دفتر
به و جه رخ ما هت فسا نه باید داشت

تو هستی در دل من صدر ان که جا یگهت
برای محو خود ی تا زیا نه باید داشت

به جمع مستی مستان و جام و نو شا نوش
سماع و دف به چنگ و چغا نه باید داشت

برای دید ن رو ی جمال ان د لد ار
به نذر شمع و نیاز و شبا نه باید داشت

شکسته شد به دو صد توبه ام زساغر و می
زشوخ چشم رقیبم نهانه باید داشت

رهم بسی زتو دور است و پای من خسته
رسیدنش به دو پای روانه باید داشت

که تا قیامت و حشر وصف تو غزلخوانم
بسان عشق {خلج} عاشقا نه باید داشت

 

علی خلج

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار علی خلج -11, | بازديد : 333